ذبيح الله صفا
712
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
من و آن سادهدل كه عيب مرا * همچو آيينه روبرو گويد * هست روى زمين بديدهء عقل * پارهيى بحر و پارهيى ساحل اى ز دل بىخبر چه مىجويى * از سفركردههاى عالم گل جهد كن جهد تا رسى آخر * بسفركردههاى عالم دل * بحر را گفتم اى خضرسيرت * كه بپاكان دل تو معتادست بر فرازت عبور ابدالست * در كنارت سكون اوتادست چيست اين پاره چوب كشتىنام * گفت نعلينِ سالكِ بادست * سوداى تو كرد از دو جهان فرد مرا * وندر طلبت ساخت جهانگرد مرا از كتم عدم جانب اقليم وجود * قلاب محبت تو آورد مرا * در كعبه اگر دل سوى غيرست ترا * طاعت همه فسق و كعبه ديرست ترا ور دل بحقست و ساكن ميكدهاى * مى نوش كه عاقبت بخيرست ترا * ملكيست جهان كه صد سليمان ديدست * بزمى است كه صدهزار خاقان ديدست بحريست كه صدهزار كشتى بشكست * نوحيست كه صدهزار طوفان ديدست * در عشق نه جاه و نه حسب مىبايد * نى علم و نه فضل و نه نسب مىبايد اين واقعه را كسى عجب مىبايد * معشوق غيورست ، ادب مىبايد * تا كى گويى كه گوى اقبال كه برد * تا كى گويى كه ساغر عيش كه خورد اينها چه فسانه است ؟ مىبايد رفت ! * اينها چه بهانه است ؟ مىبايد مرد ! * آنان كه درين بزم مى ناب زدند * بيدار نگشته تا ابد خواب زدند